صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
![]()
|
|
عشق عطشی به وسعت کویر و اشک هایی به اندازه باران . عشق همان کلمه ای که مرا بی هیچ بهانه ای من و تو را به یکدیگر پیوند داد . همان کلمه ای که فاصله ها را کم کرد و مرا در اغوش مهربان و مردانه ات جای داد . از ان پس هرگاه چشمان دریایی من به خورشید نگاه تو گره می خورد بر خود می لرزم . نوشته شده در Fri 9 Feb 2007 توسط نيلوفر ابي
دلم هميشه مي خواست غزلي بگويم که اخرين بيتش.. آخرين پلک خواب الوده تو باشد.... امشب ولي مي خواهم به جاي حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم.. پلک که مي زني ورق ورق غزل تازه زاده مي شود.. اخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست؟؟؟ پلک بزن من غزل تازه مي خواهم
نوشته شده در Tue 2 Jan 2007 توسط نيلوفر ابي
دلم هوای تو دارد ! دلم گرفته شبهای خستگی و ملال است عجیب هوای تو دارد ! میان باغچه های بلند رویاها که عطر یاسمن عشق ریشه می گیرد اسیر موج موج تن توست و خوب می دانی هوای سینه من هوای بیتابی است . و باز می دانی که من اسیر اب های سپید و دره های کبودم . اسیر رویاهام ! اسیر حادثه ام ! نگاه کن به جنگل انبوه چشم های کبودم که در سکوت شب از خستگی چه پر بار است . نگاه کن به من ! که زاده شب های خستگی ام . نگاه کن به رودخانه که در دل شب چه غمگنانه سرودی نثار گام تو دارد . نوشته شده در Wed 27 Dec 2006 توسط نيلوفر ابي |